سلـحــشـوران شـهـر نــراق

عـکـس، خـاطـرات ، دل نـوشـتـه هـای دفـاع مـقـدس ، انـقـلـاب و اطـلـاعـات عـمـومـی

سلـحــشـوران شـهـر نــراق

عـکـس، خـاطـرات ، دل نـوشـتـه هـای دفـاع مـقـدس ، انـقـلـاب و اطـلـاعـات عـمـومـی

سلـحــشـوران شـهـر نــراق

شهر نراق زادگاه علامه ملا محمد مهدی نراقی و ملا احمد نراقی (فاضلین نراقی)
بیش از 100 نفر از مشاهیر نامدار دارای جمعیت سه هزار نفره در مقطع 8 سال دفاع مقدس دارای 180 رزمنده بوده و علاوه بر آن 8 آزاده و 100 جانباز(مجروح)و 80 شهید تقدیم آرمان های میهن اسلامی نموده است.


بایـگـانی

لحظاتی شاد و مفرح با بسیجی حاج احمد رمضانی

دوشنبه, ۱۲ اسفند ۱۳۹۲، ۰۱:۵۹ ب.ظ

مادرمُرده بذار اون بکوبه تو بخور

 کوچیک بودیم . برادرم مجتبی فرزند آخر خانواده و مورد توجه ویژه پدر و مادرم بود .

 

9ojc_1_(14).jpg

   احمد رمضانی

روزی سه نفره سر سفره نشسته بودیم و مجتبی تو دیزو با گوشکوب اُلبر (نخود و لوبیا) می کوبید و من می خوردم . یواشکی دیدم مادرم نیره خانم داره سقلمه به مجتبی می زنه و زیر لب بهش میگه مادرمُرده بذار اون بکوبه تو بخور .

 

   wp9l_103.jpg       ym2s_saharichikhordi.jpg

مجتبی رمضانی

 

ریفیقم بود

 خونه قدیم پدری سکونت داشتیم . فردین رحیمی تازه با برادرم علی رفیق شده بود . وقت و بی وقت فردین میومد درب منزل را دق الباب می کرد و بابام حاج غلامعلی با حرص و جوش می گفت علی کی بود؟

 

pyle_1.jpg        5s6q_تصویر۰۷۸۱.jpg

حاج غلامعلی رمضانی

 

علی هم طبق معمول  خیلی غلیظ می گفت ریفیقمه .

چند بار دیگر به همین منوال ماجرای زنگ زدن منزل تکرار شد و هر بار علی در مقابل سوال بابام می گفت ریفیقم بود .

   35iz_image5296.jpg   52fm_30941_100619060104861_776210641_n.jpg

علی رمضانی

آقام دیگه کاسه صبرش سر آمد و به علی گفت همچی میگی ریفیقمه که انکار هیمه را پشت من فرو می کنند .

 

 

دورم بگردی . بنداز دور این سیخچه(اسلحه کلاشینکف) را

 اواخر پاییز 1360 در سن 12 سالگی وارد بسیج شهر نراق شدم . شهریور برای دوره آموزش به همراه 25 نفر به آموزشگاه صفی آباد شهرستان محلات رفتم . وقتی مقابل بسیج نگهبانی می دادم احساس غرور می کردم .

 

47fj_image5356.jpg

  احمد رمضانی در حال نگهبانی جلوی بسیج نراق

 

لباس به تنم لق لق می کرد و انکار آویزان بود . هر کار می کردم انکار تفنگ از من بزرگتر بود . یه دوچرخه هم داشتم که مرتب تو بسیج دور می زدم .

xz96_احمدرمضانی.jpg

احمد رمضانی

 

تند تند رزمنده ها به جبهه اعزام می شدند و پشت سر هم به نراق شهید می آوردند . مادرم خانم نیره قجری سال 1356 داغ برادر جوانم حسن رمضانی را دیده بود و ترسید که در جنگ نیز این اتفاق تکرار شود .

11_2011-09-11_(4).jpg

                                                                                                                                              مرحوم حسن رمضانی

فلذا هر بار که از مقابل بسیج عبور می کرد و بر حسب اتفاق من را می دید میومد جلو و خیلی راحت و خودمونی با لهجه نراقی  می گفت :

دورم بگردی . خدا دیونتو نکنه . بنداز دور این سیخچه(اسلحه کلاشینکف) را . قربونم بری ایشاالله . بیا برو خونه .

ykqq_تصویر۰۷۸۵.jpg

          احمد در کنار مادر بزرگوارش

 

هر چی بهش می گفتم ننه من خجالت می کشم او بدتر می کرد . خلاصه یه روز فرمانده بسیج نراق حمید(امیر) حسینی اهل محلات که فتح المبین شهید شد متوجه شد و عذر منا خواست . گرچه من دست بردار از بسیج نبودم ولی رفتار ننه ام در جمع دوستان منا خجالت زده می کرد .  

mlem_1_(308).jpg

                                                                                                                                          حاج احمد با دوچرخه اش در گلزار شهدای نراق

زمان گذشت و در راه آزاد سازی خرمشهر برادرم محمد رضا که از موسسین بسیج بود به شهادت رسید . طاقت مادرم طاق شد . محمد دوست صمیمی برادرم روز تشیع جنازه سقلمه ای از مادرم نوش جان کرد .

dsgl_jksryjk145_(9).jpg epkf_1_(68).jpg
شهید محمدرضا رمضانی

 

شهادت برادرم کار را برای من سختر کرد ولی به هر شرایطی بود تا کنون بسیج و افکار بسیجی را ترک نکرده ام .  

 

 پرتاب گوشکوب در زیره

 روزی بابام حاج غلامعلی که پنبه زن بود با یه گونی پنبه اومد  . داد زد آهای ؟ دوباره گفت آهای زن؟ وقتی جوابی نشنید داد زد کسی تو این خراب شده نیست ؟ من گفتم بله بابا .

bwp4_تصویر۱۵۵۸.jpg

احمد رمضانی در کنار فرزندانش محمد امین و محمد عرفان

 

گفت جونم مرگ شده بدو کلید زیره(زیر زمین) را بیار . هل شدم کلید چوبی دندانه دار از بدشانسی بغل گوشکوب بود و اشتباه گوشکوب را براش بردم که سرم فریاد زد و گوشکوب را به سمتم پرتاب کرد که  جا خالی دادم .

 

 efw6_تصویر۱۵۶۰.jpg

حاج احمد رمضانی فرزند غلامعلی اهل شهر نراق 3/3/1391

۹۲/۱۲/۱۲
سلحشوران شهر نراق

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.

هدایت به بالای

folder98 facebook