شب های قدر ماه رمضان و نماز عید فطر در اسارت
اینجانب احمد ابوالحسنی فرزند عزت الله متولد سال 1344 و اهل شهر تاریخی نراق تاریخ 2/1/1361 در سن 16 سالگی طی عملیات فتح المبین در روستای زعن در منطقه شلش شوش در استان خوزستان مجروح و سپس به اسارت نیروهای ارتش عراق درآمدم و تاریخ 29/5/1369 با سایر اسرا آزاد و به میهن اسلامی ایران بازگشتم .
آزاده جانباز احمد ابوالحسنی
عراقی ها در اردوگاه موصل در طول 24 ساعت دو نوبت غذا می دادند . علی الظاهر در کل اردوگاه های نگهداری اسرای ایرانی همین شرایط حکفرما بود . صبح ها فقط آش می دادند که ما به آن آش شوربا یا آش عربی می گفتیم و محتویات آن برنج و رب گوجه فرنگی بود . میزان آن نیز به اندازه حدود یک لیوان به هر نفر به اضافه یک قرص نان سمون و یک لیوان چای شامل می شد .
نشسته از راست : آزاده جانباز قدرت الله ایزدی ، آزاده جانباز احمد ابوالحسنی ، ناشناس ، آزاده جانباز عباس باقری
ظهر ها نیز نهار برنج و خورشت و یک قرص نان سمون می دادند . در تقسیم به هر اسیر حدود ده قاشق برنج بیشتر نمی رسید . آشپزخانه را اسرای ایرانی با نظارت عراقی ها اداره می کردند و هر روز از هر آسایشگاهی ده نفر موظف بودند به عنوان خدمه در آشپزخانه فعالیت داشته باشند . آشپزها به خاطر اینکه اسرا به غذای بیشتر برسند مجبور بودند دست به اقداماتی بزنند که دوستانشان به نوعی سیر شوند . مثلا روزی که قرار بود بادمجان با برنج توزیع شود بادمجان را پوست نمی کندند و درسته پخت می کردند . بر این اساس اسیران ایران به خاطر بی توجهی عراقی ها نسبت به تغذیه آنان دچار سو’ هاضمه ؛ کمبود کالری و مشکلات گوارشی و امراض داخلی دیگر گردیده بودند .
در هر اردوگاه حدود 1800 نفر اسیر اسکان
داده بودند و داخل هر اردوگاه حدود 15 ساختمان وجود داشت و 120 نفر داخل هر
ساختمان زندگی می کرد که به آن آسایشگاه می گفتند . نگاه ما به این فضاها شبیه
زندان تلقی می گردید که بند بند بودند .
ماه مبارک رمضان سیستم غذایی فرق نمی کرد
ولی زمانش متفاوت می شد . یعنی سحر برنج و خورشت می دادند و وقت افطار آش توزیع می کردند . تنها
ارفاقی که داشتیم زمان افطار به جای یک چای دو لیوان چای می خوردیم .
مراسم استقبال از آزادگان سرافراز شهر نراق
نان سمون گرد و داخلش خمیر بود . اسرا خمیرها را در آورده و خشک می کردیم و بعد با هر زحمتی سرخ می کردیم و بعضی موقع ها حلوا درست کرده و بعضا کمی شکر به آن افزوده و شیرینی می پختیم. 99درصد اسرای ایرانی ماه مبارک رمضان در اردوگاه های عراق روزه می گرفتند . با اسیری به نام محمد کرمعلی فرزند حبیب الله اهل شهرستان محلات آشنا شده بودم که در درمانگاه اردوگاه موصل خدمت می کرد و چون بتوانم برای گرفتن روزه دوام بیاورم و ضعف نداشته باشم برایم آمپول های تقویتی تزریق می کرد . بعضا نیز ظرف های خالی سرم را از ایشان می گرفتم و از بالای آن آب می ریختیم و داخل یک پیت فلزی آشغال با المنت دست ساز آب را جوش می آوردیم و سرم را داخلش می انداختیم و چای درست می کردیم و یا آب جوش آمده برای استحمام اسرا استفاده می شد .کرمعلی سرباز وظیفه بود که سال 1360 اسیر عراقی ها شده بود . شب های احیاء رمضان حال و هوای خاصی داشت . اسیران در کشور عراق و تقریبا نزدیک شهر های کوفه و نجف و کربلا مسلما انگیزه بالاتری برای عبادت داشتند . اوایل اسارت مفاتیح و قرآن نداشتیم و با حضور سه نفر روحانی در بین اسرا با سختی جوشن کبیر می خواندیم . چون حافظه افراد توان یاداشت هزار نام متبرک خداوند را نداشت و 100 بند جوشن کبیر را هیچوقت نتوانستیم بخوانیم . فقط قرآن سر گرفتن را پنهان از سربازهای عراقی انجام می دادیم . آنهم چند ورق بیشتر نبود و بقیه به جای قرآن فقط دست بر سر می گرفتند .
نشسته از چپ : ابوالحسنی در مراسم استقبال در گلزار شهدای شهر نراق
سال های بعد روی کاغذ های لف که کاغذ دور سیگار بود سوره های کوچک قرآن را نوشته و بین اسرا تقسیم می شد تا مورد استفاده معنوی آنان قرار گیرد .بدترین صحنه زمانی بود که شب احیاء با آن قریبی و غربتی که در عراق و نزدیکتر از ایرانی ها به کوفه ، کربلا و نجف بودیم زمزمه می کردیم الهی به علی ، الهی بالحسین ، الهی بالحسن و ... که انکار خمپاره 60 میلی متری کنارمان بر زمین خورده و باید خودمان را پرتاب می کردیم به سمت پتوها و خودمان را به خواب می زدیم . چون سربازهای نگهبان عراق به آسایشگاه نزدیک می شدند . دسته جمعی هم که نمی توانستیم حلقه بزنیم . مجبور بودیم دو سه نفره با هم زمزمه کنیم و اشک بریزیم .
ابوالحسنی در میان انبوه استقبال کنندگان شهر نراق
زمانی که بیشتر دلمان می شکست وقتی بود که
رادیو ایران که مخفیانه در آسایشگاه نگهداری می شد و مسئولش اطلاع رسانی می کرد
مردم در بارگاه ملکوتی هشمین پیشوای شیعیان علی ابن موسی الرضا(ع) احیاء گرفته و
قرآن به سر نموده اند .
سال های بعد با اعتراض شدید اسرا به صلیب
سرخ جهانی چندین مفاتیح و قرآن به آسایشگاه ها اضافه شد . باز شبهای احیا قرآن ها
را از جلد خارج کرده و ورق های آن را بین تعدادی بیشتر اسرا تقسیم می کردند و بعد
یکی از اسرا چون به کار صحافی آشنا بود با سوزن و نخ قرآن را به حالت قبل در می
آورد و چسب کاری می کرد که البته هیچوقت مثل اولش نمی شد . مامورین عراق با خواندن جوشن کبیر و بردن نام ائمه اطهار در اردوگاه
نگهداری اسرا مخالف بودند و مجموعا فعالیت های گروهی آنان را نگران می کرد . با نماز خواندن و عبادت فردی اسیری مخالفت نمی کردند لیکن آن اسیر اگر غیر
متعارف عبادت می کرد و مثلا نماز شب می خواند مظنون می شدند و اینگونه قلمداد می
شد که او به خلیفه اشان خمینی علاقه بیشتری دارد و باید مواظبش باشیم .با همه تنگناهایی که در اردوگاه های اسرای ایرانی در عراق حاکم بود ماه
رمضان ویژه و شب های احیای روحانی و معنوی مناسبی برقرار می شد که از خاطره ها
زدوده نخواهد شد .شبانه در اردوگاه عید فطر را اعلام می کردند . صبح که می شد دعا خوانده می
شد و عراقی ها هم کاری نداشتند : الله اکبر الله اکبر، لا اله الا الله و الله
اکبر، الله اکبر و لله الحمد، الحمد لله على ما هدانا، و له الشکر على ما اولانا.نماز عید را به جا می آوردیم و به خاطر اینکه پیشنماز لو نرود به گونه ای
در صفوف می ایستادیم که عراقی ها وی را از پشت پنجره شناسایی نکنند . زیرا بعدا او
مورد توجه قرار می گرفت .
احمد ابوالحسنی و مادرش طلعت محمودی پس از هشت سال و نیم هجران
بعد اسرا برای عید دیدنی و مصافحه آسایشگاه به آسایشگاه می رفتند و از زیباترین روزها محسوب می شد و دوستان با صفا و صمیمیت بهتری همدیگر را می دیدند و در آغوش هم حتی گریه هم می کردند . از خمیر نان برای چنین روزی حلوا درست کرده و بین اسیران پخش می کردند . برگزاری مسابقات فوتسال و بستکبال و والیبال به مناسبت عید سعید فطر در محوطه اردوگاه نیز از جمله سرگرمی های شادی آفرین ماه مبارک رمضان در مقطع اسارت بود .
باز خوانی و تفهیم گذاری نامه اسارت آزاده احمد ابوالحسنی تاریخ 28/5/1391
از ایران و شهر نراق به اردوگاه اسیران عنبر در شهر الانبار عراق
بسم الله ارحمن ارحیم خدمت برادر عزیزم احمد ابوالحسنی دارای کارت اسارت 3050
پس از تقدیم عرض سلام ، سلامتی شما را از درگاه ایزد متعال خواستارم . باری اگر از احوالات ما خواسته باشید سلامتی برقرار و به دعاگوی شما مشغول می باشیم . و امید است که هیچگونه ناراحتی نداشته باشید و همگی ما حالمان خوب است . مادر ( طلعت محمودی) خدمت شما سلام می رساند . قاسم و محمد ابوالحسنی(برادران) خدمت شما سلام می رسانند . دایی علی با خانواده ( پدر و مادر شهیدان عبدالله و کاظم محمودی) سلام می رسانند . هم اکنون که نامه را می نویسم آقا رضا غفاری و خواهرمان فاطمه(ابوالحسنی) در نراق هستند و خدمت شما سلام می رسانند .فرج الله(ابوالحسنی) با خانواده سلام می رسانند . سید علی مهرزاد(داماد دیگر خانواده) سلام می رساند . دایی رضا ، دایی ولی ، دایی نصرالله ، دایی یوسف( پدر شهیدان نصرت الله و احمد رضا محمودی) و دایی علی ( پدر شهیدان عبدالله و کاظم محمودی) سلام می رسانند .حسن رضایی(داماد دیگر خانواده) و گوهر ابوالحسنی خدمت شما سلام می رساند . تمام دوستان خدمت شما سلام می رسانند .عباس باقری و قدرت الله ایزدی (دو نفر از اسرای شهر نراق) هر چند که پیش شما نیستند( در اردوگاه موصل به سر می برند) سلام برسان . غلامحسین رضایی و حسین اسماعیلی ( دو نفر از اسرای شهرستان محلات) را سلام برسان . تمام دوستانت( اسرای ایرانی) مخصوصا بچه های محلات را سلام برسانید.در ضمن کاظم هم پیش خدا عبدالله رفت ( کاظم محمودی از فرماندهان جنگ طی عملیات محرم شهید گردیده و نزد برادرش عبدالله محمودی طی عملیات فتح المبین شهید شده است ) . امید است از این موضوع ( شهادت پسر دایی ) ناراحت نباشی چون هدفشان همان بود که به آن رسیدند ( آرزویشان شهادت بود) . خدا روحشان را شاد کند . خداحافظ
محمد ابوالحسنی از شهر نراق تاریخ 5/11/1361
/////////////////////////////////////////////////////////////
از اردوگاه عنبر شهر الانبار عراق احمد ابوالحسنی دارنده کارت اسارت 3050
به ایران شهر نراق در استان مرکزی بسم الله القاسم الجبارین
خدمت برادر بزرگ و ارجمند و گرامیم غلام محمد ابوالحسنی سلام
پس از تقدیم عرض سلام ، سلامتی شما را از درگاه ایزد متعال خواستار و
امیدوارم که حالتان خوب باشد و هیچ گونه ناراحتی نداشته باشی . باری عرض کنم نامه
پر مهر و محبت شما در تاریخ 12/6/1362 ( بیش از هفت ماه تاخیر) به دستم رسید و
بسیار خوشحال شدم . مادر عزیزم ( طلعت محمودی) را سلام برسان . فاطمه خانم( خواهرش) و همسرش ( رضا غفاری)
را سلام برسان . محمد و قاسم )( برادران) را سلام برسان . زهره ، گوهر و
فاطمه ابوالحسنی( خواهران) و همسرانشان آقا مهرزاد – حسن آقا – آقا رضا را سلام
برسان .دایی علی – عباس – رضا – ماشاءالله – نصرالله – یوسف و ولی محمودی
را سلام برسان . کلیه عموها را با خانواده سلام برسان .بابابزرگ ( آیت الله سید
روح الله موسوی الخمینی رهبر کبیر انقلاب) را سلام برسان .
راستی شنیده ام که مشغول کشاورزی و دامداری شده ای ؟ انشاء الله پیروز و
سر بلند باشی .غلام جان (برادر) انشاء الله با رفتن عبدالله و کاظم ها ناراحت
نباشی و نیستی ( شهادت پسر دایی عبدالله محمودی طی عملیات فتح المبین و کاظم
محمودی طی عملیات محرم ) و خوشا به حال آنها که رفتند ( شهید شده اند ) و از این
زندان ( دنیا) آزاد شدند . چون همانطور که حدیث است می گوید این دنیا یک زندانی
است برای مومن . پس چه بهتر است که مومن زودتر از این زندان آزاد شوند ( مرگ در
راه خدا نصیب کند که شهادت است ) . دعا کنید ما نیز از اسارت نفس آزاد شویم . چون
اسارت بند خود به خود دیر یا زود آزاد خواهیم شد . دیگر عرض ندارم به جز دیدار شما
که انشاءالله برادر زود دیدار ما تازه گردد . به امید پیروزی اسلام و عظمت مسلمین . احمد ابوالحسنی تاریخ
23/6/1362 از اردوگاه عنبر
مردم ایران توجه داشته باشید با وجودی که نامه اغلب سلام های عادی و احوالپرسی خانوادگی است بیشتر از هفت ماه مورد کنترل قرار گرفته تا ارسال شده است .
آزاده جانباز احمد ابوالحسنی فرزند عزت الله اهل شهر نراق 17/05/1391