شهادت سلحشوران نراق در عملیات کربلای 5
زمستان ها که میآید و سپری میشود یاد 10 شهید نراقی می افتم که سال 1365 در شلمچه به شهادت رسیدند .
شهیدان : غلامرضا یوسفی فرزند عباس – قاسم جعفری – غلامرضا یوسفی فرزند نوروز – غیاث عابدی – علی اکبر مسلمی – مجید ترابی – سید حسین هاشمی – سید بهرام موسوی – مهدی قیومی – علی اکبر صادقی
در مقطع عملیات کربلای 5 اینجانب در گردان پشتیبانی جنگ جهاد سازندگی ( سنگر سازان بی سنگر) در منطقه خرمشهر بودم . شنیدم گردان امام صادق (ع) از جمله سلحشوران شهر نراق برای عملیات به منطقه آمده اند لذا برای دیدن دوستان به سمت محور عملیاتی لشکر 17 علی ابن ابیطالب(ع) حرکت کردم .
اسماعیل حبیبی
دربین راه همشهری ام حجت الله ایزدی(سال بعد شهید شد) را در سنگر اطلاعات عملیات لشکر دیدم که با تبسم و لبخند از من استقبال کرد . ظاهرا شب سختی را برای شناسایی منطقه پشت سر گذشته بود ؛ پس از مدت کوتاهی از ایشان خداحافظی کردم .
مرخصی من یک روزه بود و باید به گردان مهندسی رزمی جهاد سازندگی اراک باز می گشتم فلذا علاقه داشتم کاظم و قاسم جعفری(برادران همسرم) و سایر رزمندگان نراق که مجموعا بالغ بر 75 نفر بودند را ملاقات کنم . به طرف سه راه امام رضا(ع) که به سه راه شهادت هم معروف بود مسیر را ادامه دادم .از کنار جاده که می رفتم تا به خط مقدم برسم در ذهنم مرور کردم و با خودم گفتم می روم و با دوستان داخل خط می مانم تا ماموریت گردان پایان یابد .
بر تصمیم خود مصمم شدم ؛ نزدیکی های سه راه شهادت که رسیدم از بین این همه رفت آمد های متداول که در حال انجام بود به یکباره یک دستگاه موتورسیکلت تریل از راه رسید وجلوی پایم ترمز کرد ؛ عینک و بادگیر را کنار زد در کمال بهت و ناباوری دیدم حاج حسین نباتی پیک فرمانده لشکر17علی بن ابیطالب(ع) در منطقه عملیاتی است ؛ خوشحال شدم که راحت می روم پیش دوستان ، پس از سلام و احوال پرسی سراغ دوستان را گرفتم .
ظاهرا از شهادت و مجروحیت رزمندگان نراق و دلیجان خبر داشت چون با تحکم و ناراحتی سَرم فریاد کشید که با این وضعیت آتش سنگین دشمن اینجا چکار میکنی ؟ ایشان گفت بچه ها دیشب عملیات کردند و گردان آنها احتمالا به عقب برگردد ؛ تو که ماموریتت اینجا نیست بیا بالا تا کمی از راه را برگردانمت . من هم از فریاد ودستور ایشان بعنوان یک فرمانده اطاعت کردم و درآن وضعیت مرا تا نزدیکی معراج پشت خط آورد و گفت اصغر جونی(علی اصغر عابدینی) و یکی دیگر از بچه های نراق اینجا هستنند برو اطلاعات بگیر و بعد برو گردان خودتان .
حاج علی اصغر عابدینی
بطرف معراج شهدا حرکت کردم حدود100متر ازکنار جاده فاصله داشت جلوتر که می رفتم تپش قلبم زیادترشد که این بار خبر شهادت کدام یک از دوستانم را دوباره باید بشنوم . سراغ آقای حاج علی اصغر عابدینی را گرفتم که ایشان به استقبالم آمد . هیچ از شوخ طبعی و خنده هایش خبری نبود و چشمانش سنگین از اشک و بغض بود ؛ پس از سلام و احوال پرسی سراغ رزمنده های نراق را گرفتم که ایشان با حالت گریه و فغان خبر شهادت کسانی را به من داد که قلبم از جا کنده شد ؛ و با اشک این موضوع را تکرار می کرد .
فریاد می زد و گفت عمو جون ، قاسم جعفری شهید شده ؛غیاثعلی
عابدی شهید شده ؛ غلامرضا یوسفی ها شهید شدند و... .
از خون جوانان وطن لاله دمیده
از ماتم سرو قدشان سرو خمیده
در سایه گل، بلبل ازین غصّه خزیده
گل نیز چو من در غمشان جامه دریده
غم و غصه عالم به دلم نشست و به حال خودم افسوس خوردم . پس
از مدتی کوتاهی که باهم بودیم حاج علی اصغر از صحنه هایی که در معراج شهدا دیده
بود بسیار تحت تاثیر قرار گرفته و چند بار این جمله را برایم تکرار کرد که من دیگر
ازآن شوخی های که تو نراق می گردم دست برداشتم .
با خداحافظی از اصغرجونی با دل پُر خون و قلبی شکسته و چشمان اشک بار به طرف گردان مهندسی جهاد بازگشتم . 28 سال از کربلای 5 در شلمجه خرمشهر می گذرد و در انتظار تقدیر الهی همچنان به لطف خدا امیدوار تا ما هم با دعای خیرعزیزان عاقبت به خیر شویم .
جهادگر جانباز حاج اسماعیل حبیبی فرزند اکبر اهل شهر نراق 24/10/1393